تو را
به حس ظلمت خورشید کاغذی در شب
به سالهای ورق خورده ی گذشته ی دور
به لابلای درختان به وحشت جنگل
به سایه های مداوم، به سردی یخ حوض
به رودهای ترک خورده زمین سوگند
که از تمام صداهای گرم و سبز جهان
صدای سرد تو را دوست تر دارم
به حس ظلمت خورشید کاغذی در شب
به سالهای ورق خورده ی گذشته ی دور
به لابلای درختان به وحشت جنگل
به سایه های مداوم، به سردی یخ حوض
به رودهای ترک خورده زمین سوگند
که از تمام صداهای گرم و سبز جهان
صدای سرد تو را دوست تر دارم
دلم؟ کمی شکنندست یادتان باشد
هوا؟ هوای زمستان و سردتر شاید
دوباره سوز خیانت، چه آتش تندی
صدا؟ صدای شکستن چه وحشتی دارد
بجای این همه تاریکی و فراق و دروغ
کجا؟ کجاست که باران از آسمان بارد؟
چه زيبا و شنيدني با من صحبت مي كرد
تيك تاك
و چه رسا سخن مي گفت
تيك تاك
صداش از پس سنگيني سكوت هم شنيده مي شد
تيك تاك
و چه مهربان سخن مي گفت
و لحن صحبتش هيچگاه عوض نمي شد
حتي وقتي ناراحت بود
تيك تاك
و فرياد زدنش هم
و هميشه حرفي براي گفتن داشت بدون ثانيه اي وقفه
تيك تاك
دستی که دراز شد و تو سکه ای در آن نهادی
دست کودکی بود که تقاضای اناری از زنبیل مهربانیت داشت؛
پس مواظب باش و راه را بیراهه نرو.
تا به اندازه ی یک لقمه غذا ،
بین چنگال پریشان و زمخت یک گرگ ،
می توان گفت سلام!
دریای چشمامو دیدم به جای دریا ندیدن
چه قشنگه این زمونه پشت اشکای تو چشمام
همه چی تیره و تاره اما نورهاش خیلی روشن
یاد یک صدا می افتم که همیشه زیر گوشم
بی صدا زمزمه می کرد اشک بریز واسه شکفتن
دوباره اشک نگاهم به گونه ها ریزان
صدای خنده و شادی ز دور می آید
دلم ولی تن خود را به گریه می ساید
منی که دل به نگاهت سپرده بودم پیش
ببین که شاه دلم را چگونه کردی کیش
دوباره آینه عکس رخم نشانم داد
دوباره عکس رخت در رخم تکانم داد
دلم برای دل تو همیشه دلتنگ است
سزای این دل دیوانه ضربه سنگ است؟
سفر ایستگاه
قطار مى رود
تو مى روى
تمام ايستگاه مى رود
و من چقدر ساده ام
که سال هاى سال
در انتظار تو
کنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاى ايستگاه رفته
تکيه داده ام
بقلم قیصر امین پور
گرمای وجود تو را در تمام وجودم تجربه میکردم
در حالیکه دست من به دور گردن تو حلقه شده بود
پا به پای تو قدم بر میداشتم
صدای خش خش برگها زیر پایم ، مرا به فکر حادثه ای تلخ و وحشتناک می انداخت
و امروز؛
که سرمای زمستان را در تمام وجودم تجربه کردم
صدای له شدن برفها زیر پایم
مرا به یاد خاطره ای تلخ و وحشتناک انداخت.
ولی باران نمی بارد!
دگر مانند آن باران پائیزی
که قلبم روزگاری دور می بارید
باریدن نمی داند.
کسی یادش نمی آید
چگونه قلب من از دوری و نومید می بارید
نمی دانم!
کسی آیا جواب بارش باران پائیزش
به برف سرد خواهد داد؟
کسی آیا جوابی سبز به برگی زرد خواهد داد؟